زندگی ، زمانی معنا دارد که سفری در جاده ی عشق باشد . زندگی ، سفر است . کسانی که جایی در گوشه و کناره ها اطراق می کنند ، زندگی را می بازند . انسان باید آواره و پرسه زن باشد ، انسان باید خانه به دوش باشد ؛ منظور من خانه به دوشی معنوی است . در عالم معنا ، نباید در جایی به خصوص رحل اقامت انداخت ، هر جا که اطراق شود ، زندگی در آنجا می میرد .

در داستا های صوفیان ، حکایتی از مسیح نقل شده است . صوفیان حکایت هایی شیرین درباره او دارند ؛ حکایته هایی که در کتاب مقدس نیامده .

در حکایتی آمده : روزی حضرت عیسی برای نیایش به بالای کوهی رفت . او در آن جا پیرمردی را دید که نه سقفی بالای سر داشت ، نه پناهی ، نه بارو بنه ای ؛ او زیر درختی نشسته بود . مسیح تعجب کرد . از پیرمرد پرسید : " چه مدت است که در این جا زندگی می کنی ؟ " پیرمرد جواب داد : " تقریبا صد سال است ؛ من دویست سال عمر کرده ام . " مسیح دوباره پرسید : " خانه ات کجاست ؟ پناهگاهت کجاست ؟ باران ببارد چه می کنی ؟ از شر حرارت سوزان آفتاب به کجا پناه می بری ؟ " پیرمرد مانند کودکی خندید و گفت : " فدایت شوم ، پیامبران پیش از شما ، همه به من گفته اند فقط هفتصد سال عمر می کنم . بنابراین ، این عمر کوتاه به دردسر خانه ساختن و پناهگاه درست کردن نمی ارزد . . پسرم عمر به این کوتاهی چه ارزشی دارد ؟ "

حکایت جالبی است . می گویند پس از دیدار با این پیر مرد ، مسیح نزد یاران خویش آمد و گفت : " زندگی یک پل است . از روی پل بگذرید ، اما روی پل خانه نسازید ."

زندگی ، آنگاه حقیقتا زندگی است که جاری باشد ، هستم ، اگر می روم ، گر نروم ، نیستم . زندگی رودخانه ای است از فنا تا فنا . زندگی اصلا پدیده ای منطقی نیست . منطق ساخته و پرداخته ی ذهن ماست . ما با منطق که یک ابزار است ، معیشت مان را سامان می دهیم . زندگی ، حیرت در شگفتی هاست ؛ پرسه زدن در زیبایی هاست . زندگی ، معامله نیست ، تجارت نیست ؛ شهود عاشقانه ی اشیاست .

آدمی که واقعا اهل معناست ، یک کولی خانه به دوش دنیای درون است .

 

چرا شیطان جزئی از عالم خلقت است

عده‌ای بر این عقیده‌اند که خداوند شیطان را نمی شناسد ، چون آنها نمی‌توانند خود را قانع کنند که خداوندی که مظهر خوبی و پاکی است ، اجازه دهد در این دنیا دزدی ، قتل و جنایت ، بیماری ، فقر و سایر رویدادهای وحشتناک که مرتب در حل رخ دادن است ، اتفاق بیافتد . این بدبختی‌ها از نقطه نظر ما ناهنجار هستند ولی آیا از نظر خداوند هم شیطانی هستند و اگر شیطان از جانب خداوند فرستاده نشده ، خداوندی که خالق کل آفرینش است ، شیطان از کجا آمده ؟ چه کسی حرص و طمع ، نفرت ، حسادت و خشم را خلق کرده ؟ چه کسی باکتری‌های زیان بخش را خلق کرده ؟ چه کسی وسوسه جنسی و وسوسه های ناشی از طمع را خلق کرده ؟ اینها ساخته و پرداخته دست انسان نبودند . چنانچه از ابتدای خلقت این کیفیات خلق نشده بودند ، انسان هرگز آنها را تجربه نمی کرد .

عده ای سعی دارند بگویند که شیطانی وجود ندارد و شیطان صرفا یک عامل بیرونی است ، ولی چنین نیست . شواهدی در عالم هستی دال بر بودن شیطان وجود دارد که کسی نمی تواند منکر آن شود . اگر شیطانی وجود ندارد چرا حضرت مسیح می گوید : (( ما را نه در راه وسوسه بلکه رهایی از شیطان ، هدایت کن . ))‌او به روشنی می گوید که شیطان وجود دارد .

پس حقیقت همین است . ما شیطان را در دنیا پیدا خواهیم کرد ، ولی شیطان از کجا آمده خداوند . شیطان تضادی به وجود می آورد که به کمک آن ما می توانیم ، خوب را بشناسیم و تجربه کنیم . اگر عالم خلقتی قرار بود باشد پس شیطان هم باید می بود . اگر شما پیامی را با گچ سفید روی تخته سفید بنویسید کسی نمی تواند آن را بخواند ، بدون تخته سیاه شیطان ، کیفیت خوب را شما ، هرگز نم تواند بزرگ جلوه دهید . برای نمونه یهوه (Judas) بهترین مامور تسلیم حضرت مسیح بود ، او به عمل شیطانی خود ، به مسیح شهرت و اعتباری جاودانی بخشید . مسیح از نقشی که به عهده داشت و همچنین آنچه قرار بود بر او اتفاق بیافتد برای آنکه بتواند عشق و عظمت حق را نمایان سازد ، آگاه بود . برای اینکار ، نمایش شیطانی لازم بود . البته برای یهوه خوب نبود چون از طریق کردار سیاه او ، شکوه پیروزی مسیح علیه شیطان متجلی شد .    


بد بختی ابداع توست

دمی که شادی و شعف برای تو حاصل شود ، در همان دم محبوب کل هستی می شوی . انسان غمگین از هستی جدا می ماند . غم و اندوه مانع می تراشد ، زندان می شود . شادی و شعف چیزی نیست جز ذوب شدن ، ملحق شدن ، محو شدن در تمامیت . غم و اندوه در نفس متمرکز است ، شعف بی نفس بودن است و نفس نمیتواند محبوب هستی باشد ، زیرا که نفس مقوله ای کاذب است . هستی به مقولات کاذب اهمیتی نمیدهد . به همین سبب آدم خودخواه اسیر رنج است و در جهنم سر می کند .

فقط رهایی از خودخواهی است که بهشت برای شما ارمغان می آورد .

به سلک سالکان در آمدن یعنی به طور بنیادی و اساس رها شدن از خودخواهی ، شعف به طور طبیعی رخ می دهد و شخص محبوب هستی می شود ، بدون هیچ تلاش و کوششی .

این توفیق حق ، تولد ماست ، اما برای رسیدن به آن باید مقولات کاذب را کنار گذاشت تا با واقعیت همنوا شد .

تجربه ی شعف نیاز به شجاعت دارد و بس . غمگینان همیشه ترسو هستند ؛ به همین دلیل ساده است که نمی توانند از چیزهای کاذب دست بکشند . آویزان به چیزهای کاذبند – به نفس . نه تنها به نفس که به غم و اندوه خودشان هم آویزانند . قادر نیستند از بدبختی خود کناره بگیرند . یک قانون اساسی را به یاد داشته باشید : بدبختی به تو آویزان نمی شود ، علاقه مند به تو نیست بدبختی ابداع شخص توست. تو به سیا روزی آویزانی و این تو را در زندان محبوس میکند ، در جهنم نگهت می دارد.

شجاعت یعنی ؛ دور افکندن چیزهای زشت ، چیزهای کاذب ، دور افکندن همه ی چیزهایی که باعث درد و مرارت هستند .

آری ، رنج و مرارت لازم هم وجود دارد اما این کاملا پدیده ای متفاوت است . رنج ضروری آن است که شخص باید از خلال آن بگذرد اگر بخواهد به اوج برسد ، باید از تپه بالا رفت که زحمتی ضروری است اما به زحمتش می ارزد ، در واقع عین شادی است.

مردم به سیه روزی های غیر ضروری آویزان انند که مطلقا مورد احتیاج نیست ، این سیه روزی ها کمک به رشد شما نمیکنند – مانع شما هستند . اما برای دور افکندن آنها به شجاعت نیاز است . چرا به شجاعت نیاز است ؟ زیرا روی این غمها حساب باز کرده ایم . شخص نامراد و سیه روز از طریق سیه روزی خود کسب توجه می کند ، همدردی جلب می کند ، ترحم گدایی می کند . هر قدر از مردم همدردی ، توجه ، لطف ، ترحم جلب می کند به همان اندازه به سیه روزی خود متکی می شود . می داند که فقط از طریق سیه روزی است که کانون توجه همگان شده و این نفس او را ارضا می کند . اما از سوی دیگر لی لی به لالای سیه روزی اش می گذارد ، زخمش را تر و تازه نگه میدارد ، نمیگذارد زخمش التیام پذیرد .

به شجاعتی صرف نیاز است برای خلاصی از این مخمصه برای آنکه همدردی غیر از عشق است ، برای آنکه ترحم غیر از عشق است . جلب توجه به دلایل ناموجه باعث اغناء شما نمی شود و توجه به شما چه می دهد ؟

صرفا به نفس شما خوراک می رساند ، که بار شما را سنگینتر می کند و بس . زیر سنگینی آن از پا در می آیید ، زیر سنگینی آن از هم می پاشید .

شجاعتت را جمع و جور کن تا بتوانی همه اینها را دور بریزی و لحظه ای که موفق به دور افکندن آنها شدی بلافاصله شعف رخ می نماید . چون که شعف طبیعت ماست ، لازم به ابداع آن نیست ، همیشه هست ، فقط لازم است موانع را از سر راه برداریم .