رهایی چنان است که ...
 

 رهایی چنان زیباست که تمامی پدیده ها و مناظر اطرافت بسان زیباترین اثر هنری خلقت، نمایان می شوند.

رهایی چنان سبک است که حتی وزن خود را بسان باری بر دوش حس نخواهی کرد، چه رسد به تعلقات و آرزوهای الگو گرفته از یک دیگر.

رهایی چنان لطیف است که سایش مولکول های هوا را با پوست صورت خود، هم چون هدیه ای از طرف پروردگار می ستائی.

رهایی چنان در لحظه حضور دارد که مسوولیت تک تک لحظات عمر را بر عهده می گیری.

رهایی چنان شاداب است که بسان کودکی در مرغزاری وحشی.

رهایی چنان غریب است که جز به تنهایی خود تکیه نتوان زد.

رهایی چنان عمیق است که حضور خود را تا درونی ترین لایه های وجودت حس می کنی.

رهایی چنان ایستاست که قدرتمندترین نیروهای منفی یارای به لرزه درآوردن آن را هم ندارند.

رهایی چنان خنثی است که تمامی مصیبت ها و موفقیت ها را یکسان پاسخ می گویی.

رهایی چنان رهاست که خود را قلب و مرکز هستی می دانی.

رهایی چنان صفاست که سفره خود را برای تمامی خلایق می گشایی.

رهایی چنان وفاست که نیت خیرت را برای دشمن نیز می فرستی.

رهایی چنان فناست که جز او را حس نخواهی کرد.

رهایی چنان بقاست که راز جاودانگی خود را در ابدیت فاش می کنی.

رهایی چنان لقاست که در خود وحدتی با دیگران دارد.

رهایی چنان کفاست که بی نیازی خود را به حاکمیت بر کائنات نمی بخشی.

رهایی چنان بلاست! که فرقی در میان هست و نیستش نیست.

رهایی چنان سخاست که میزانی برای خادمی درگه او نیست.

رهایی چنان عزیز است که جز او پدری نیست.

رهایی چنان دغل است که مجنون را بر عاقل می پسندی.

رهایی چنان خالص است که هم درون و هم برون یک جاست.

رهایی چنان فریب است که فرقی در بود و نبود آن نیست.

رهایی چنان زلال است که بسان تشنه ای بر جوی، حسرت سیراب شدن باقیست.

رهایی چنان فقیر است که جز روحی، نمانده هیچ باقی!

رهایی چنان فهیم است که هیچ تنشی را بر تعادل برنمی گزینی.

رهایی چنان دور است که مفهوم خود را تا بی نهایتش خواهی یافت.

رهایی چنان نزدیک است که گویی هیچ گاه دور نبوده.

رهایی چنان سهیم است که تمام کائنات را از آن خود می دانی.

رهایی چنان غایب است که با او نیز تنها خواهی بود.

رهایی چنان عاشق است که هستی را در تمامیت خود دوست می داری.