فلاسفه همواره بر این باور بوده اند که جوهر بیش از هستی بوده است و انسان با آنچه کم و بیش مقدر است به دنیا آمده می آید . هسته وجود انسان شامل تمامی برنامه های حیات است : مساله در باز گشودن لایه های آن است .
این نقطه نظر فلاسفه بود که : انسان تقدیری از پیش تعیین شده دارد ، سرنوشتی معین : نوشته شده از پیش . کسی که به این امر آگاهی ندارد که مقوله ای دیگر است که هر آنچه ما انجام می دهیم در واقع ما انجام نمی دهیم ، بلکه به وسیله نیروهای طبیعی و ناخودآگاه انجام میشود یا به تقدیر خداوند .
این برداشت جبر گرایان یا تقدیر گرایان است . بشریت از این برداشت ها سخت صدمه دیده ، زیرا این نوع برخورد ها به این معنی است که هیچ امکان دگرگونی بنیادی وجود ندارد . هیچ کاری نمی توانی برای تحول درونی انسان صورت داد که هر چیزی که رخ میدهد در مسیری است که باید رخ دهد .
وقتی هیچ کاری نمیتوان انجام داد ، آنگاه شخص شروع به پذیرفتن همه چیز میکند اسارت ، فقر ، زشتی و غیره . درکی وجود ندارد ، آگاهی وجود ندارد : این چیزی نیست که بودا آن را (( تا تا تا )) می نامد . این نومیدی است که در قالب کلمات زیبا پنهانش میکنند . نتیجه اش مصیبت بار است . هیچ کس توجهی به آن نشان نمیدهد ، زیرا زندگی چنین بوده و همواره چنین خواهد بود . نوعی رخوت در روح مردم رسوخ میکند .
اما کل برخورد از پایه اشتباه است . این تسلی است ، نه کشف و شهود . به طریقی این برای پنهان نگه داشتن زخمهای افراد است نوعی عقلایی کردن . وقتی عقلای کردن آغاز به پنهان کردن واقعیت شما میکند . به ابعاد تاریک و تاریکتر در میغلتید . جوهر از هستی جلو نمیزند ، بر عکس این هستی است که از جوهر پیش می افتد . انسان تنها موجود بر روی زمین است که دارای آزادی است . سگ ، سگ به دنیا می آید ، سگ زندگی میکند ، و سگ هم از دنیا می رود . : بی یچ آزادی . گل سرخ برای همیشه گل سرخ میماند . هیچ امکانی برای دگرگونی وجود ندارد ممکن نیست تبدیل به نیلوفر شود .
همه جانواران بر اساس یک برنامه ریزی به دنیا آمده اند ، تنها انسان است که بدون برنامه متولد شده . انسان به صورت لوح ساده متولد شده ، هیچ چیزی بر روی آن نوشته نشده است . خودتان باید هر چه میخواهید بر آن بنویسید : شما مخلوق خودتان خواهید بود . انسان نه تنها آزاد است بلکه دوست دارم بگویم انسان آزادیست بلکه آزادی محور اصلی او ، و روح او ست . لحظه ای که ما از قبول آزاد بودن انسان امتناع کنیم ، با ارزش ترین گوهر وجودی او و عالم او را نادیده میگیریم . از این به بعد او آدمی است عاجر و حتی در موقعیت رقت بار تری از حیوان ، چون دست کم حیوان دارای برنامه است ، اما انسان صرفا عاری از این انضباط است . وقتی این نکته را بفهمیم ، یعنی این نکته که انسان آزاد آفریده شده ، آن وقت تمام ابعاد برای رشد و تعالی شکفته میشود . حالا این به عهده شماست . شما باید آن را خلق کنید . آنگاه زندگی تبدیل به یک ماجراجویی میشود . حقیقت چیزی نیست که به شما داده شده باشد ، باید خودتان آن را خلق کنید . بدین ترتیب هر لحظه دارید خودتان را خلق میکنید .
با پذیرفتن قضا و قدر ، بردگی را پذیرفته اید با خودتان است ! انتخاب کرده اید که خود را زندانی کنید ، پذیرفته اید خود را به زنجیر بکشید ، با این همه قادر هستید از این زندان بیرون بیایید . مردم از آزاد بودن وحشت دارند ، زیرا آزادی همراه با خطر کردن است . کسی نمیداند دارد چه کار میکند . به کجا روان است و نتیجه نهایی چه خواهد بود . اگر شما فرضیه مقدور بودن امور را بپذیرید ، پس خودتان مسئولید . نهایتا شما در برابر هستی با مسئولیت کامل نسبت به خودتان خواهید ایستاد ، هر چه که هستید و هر کس که هستید ، نمی توانید از آن طفره بروید ، نمی توانید از آن فرار کنید . این موضوع ترس دارد . مردم به خاطر این ترس ، انواع و اقسام نظرهای مقدر را می پذیرند. !
طبقات حاکم بر جامعه معتقدند که آزادی وجود ندارد . کمونیست ها می گویند که لامذهبند ، اما معتقدند که انسان در بند شرایط اقتصادی و اجتماعی ، سیاسی است . انسان آزاد نیست : وجدان انسان مقهور نیروهای بیرونی است . این همان منطق است ! میتوان نیروهای بیرونی را ساختار اقتصادی نامید . هگل آن را تاریخ مینامد . تاریخ ، اقتصاد ، سیاست ، جامعه همه نیروهای بیرونی به شمار میروند .
انسان مطلقا و بی قید و شرط آزاد است . از زیر مسئولیت شانه خالی نکنید . هر چه زودتر قبول کنید بهتر است زیرا بلافاصله شروع به خلق خودتان میکنید. و لحظه ای که خود را خلق میکنید ، لذت بزرگی رخ میدهد . وقتی خودتان را به صورتی که انتظار دارید کامل میکنید ، اغناء و ارضای عظیمی پدید خواهد آمد عینا مثل نقاشی که پرده اش را تمام کرده و آخرین قلم مو را بران میکشد و رضایت خاطر بزرگی از این امر در قلبش احساس میکند . کاری که خوب انجام شود آرامش می آورد . احساس میکنید که با خدا همراه بوده اید .
خدا آفریننده است و تنها نیایش هم آفریدن است ، چون تنها از طریق آفریدن است که شما با خدا همراهی می کنید : هیچ طریق دیگری برای همراهی نیست . خدا برای فکر کردن نیست ، به طریقی باید با او همراه شد . نمیتوانید ناظر باشید .
فقط میتوانید همراه باشید . فقط در این صورت است که رمز و راز او را خواهید دانست . آفریدن تابلوی نقاشی چیزی نیست ، آفریدن شعر چیزی نیست ، آفریدن موسیقی در قیاس با آفریدن خودتان چیزی نیست : آفریدن وجدان ، آفریدن وجود واقعی تان .
مردم از این موضوع وحشت دارند و حق با آنهاست . کار خطیری است ، زیرا در این حالت خودتان مسئول هستید . آزادی در عین حال میتواند در راه خطا بکار برود ، چون که میتوانید از خودتان چیز ناجوری بسازید . آزادی به معنی این است که شما در انتخاب درست یا نادرست اختیار دارید . اگر شما فقط در گزینش درست آزاد باشید ، این دیگر آزادی نیست . مثل کمپانی فورد که وقتی اولین اتومبیل هایش را ساخت . همه سیاه بودند . خریدارانش را به نمایشگاه میبرد و به آنها میگفت : هر رنگی را که دلتان میخواهد انتخاب کنید ، به شرطی که سیاه باشد !
آزادی یعنی شما ذاتا قادر به انتخاب هر دو باشید : هم درست و هم نادرست . خطر و ترس هم در همینجاست ، که نادرست همیشه آسانتر است . نادرست به راه سرازیری شباهت دارد و درست به راه سربالایی . بالا رفتن دشوارتر و پر مشقت تر است . و هر چه بالاتر میرویم ، دشواری و مشقت بیشتر میشود . اما پایین رفتن خیلی آسان است ، نیاز به زحمت نیست . عین سنگی از بالا میغلتید و به پایین سرازیر میشوید تا به انتها برسید : لازم به کاری نیست . اما اگر بخواهید در ضمیرتان صعود کنید ، اگر بخواهید در عالم زیبایی و حقیقت و شعف صعود کنید ، باید در فکر عروج به بالاترین قله ها باشید . هر چه بالاتر بروید خطر سقوطتان بیشتر است ، چون که راه باریکتر میشود و از همه سو با ظلمات و تیرگی دره ها احاطه میشوید . یک قدم اشتباه ، شما را به دره میغلتاند و ناپدید میشوید .
آزادی به شما امکان میدهد که یا به درجه ای پایین تر از حیوان سقوط کنید یا تا مرتبه ای بالاتر از فرشته عروج کنید . آزادی مثل نردبان است : یک سر به جهنم و سر دیگر به بهشت میرسد . اگر آزاد نباشید از آزاد بودنتان هم نمیتوانید سوء استفاده بکنید . از آزاد نبودن نمیشود سوء استفاده کرد . زندانی قادر به سوء استفاده از موقعیتش نیست او در بند است ، آزاد به کاری نیست . این وضعیت تمام جانوران بجز انسان است : آنها آزاد نیستند . آنها به صورت جانوران معینی خلق شده اند و صرفا به سرنوشت خودشان میپردازند . در واقع طبیعت راقم این سرنوشت است : از جانوران خواسته نشده کاری انجام بدهند . در زندگی آنها تقابل آگاهانه وجود ندارد . تنها انسان است که باید آگاهانه مقابله کند . و آدمهای کمی هستند که برای صعود ، برای کشف بالاترین اوج هایشان تن به خطر میدهند . چند تن انگشت شمار ، چند تن معدود که با انگشت میتوان شمرد .
چرا همه بشریت حال و مقام شعف بودا ، حال و مقام عشق عیسی مسیح ، حال و مقام سرور کریشنا ، مولانا ، حلاج ... را انتخاب نمیکند . چرا ؟
به این دلیل ساده که حتی اشتیاق به بلندی ها خطرناک است ، بهتر است راجع به آن فکر نکرد .
و بهترین راه فکر نکردن راجع به آن ، پذیرفتن این نکته است که آزادی وجود ندارد پیشاپیش تقدیرتان معین شده ، متنی معین پیش از تولدتان به دستتان داده شده و شما باید با آن بسر ببرید .