بایزید و سیب

شیخ بایزید بسطامی زمانی به سیبی که دستش بود نگاه میکرد. سیبی بود که
نیمه ای سرخ و نیمه ای زرد بود
.
شیخ گفت : لطیف سیبی است ! بعد از آن 40 شبانه روز نتوانست نام خدای
تعالی را بر زبان راند ، هرگاه خواستی نام ایزد منان را به زبان راند و
ذکر گوید ، ملک تعالی گره ای بر زبانش پدید می آورد ! بعد از 40 شبانه
روز ، سحرگاهی بنالید و گفت:

الهی ! چه کردم ؟ ملک تعالی فرمود : ای بایزید از هزار و یک نام من که
خداوندم یکی لطیف است و تو آن نام بر سیبی نهادی؟! بایزید در خاک افتاد و
بنالید و استغفار کرد.
پس شیخ گفت : راه بدین غایت باریک است. زینهار که در این بساط ، خود را
به هیچ ننمایی و به هر وقت که خدای تعالی تو را توفیق دهد و طاعتی از تو
در وجود آید از فضل خدای تعالی دانی نه از عمل خود . زینهار که زبان نگه
داری و در قوت احتیاطی تمام داری که گر طعام و لباس تو پاک بودی و حلال ،
بسیار چیزها بر تو کشف گردد که این ساعت از آن محجوبی .